تبلیغات
افلاکیان
افلاکیان
دیده فرو بسته ام از خاکیان... تانگرم جلوه افلاکیان...

من بیشتر از همه می‌توانستم نفسم را نگه دارم. محمد که شوخ‌تر از همه بود می‌گفت «تو هنوز کپسول اکسیژنت آکبند مونده» گاهی که با بچه‌ها نفس‌مان را حبس می‌کردیم تا ببینیم کدام یکی ریه‌هایش قوی‌تر است آخرین نفری که نفسش را رها می‌کرد من بودم، برای همین شده بودم پای ثابت تمام عملیات‌هایی که اختفا و سکوت لازمه‌ی‌شان بود.

«مرگ توی آب مثل‌ِ شهادته، پس شهادت توی آب دیگه نور علی نوره» این را علی گفته بود. اصلا برای همین غواص شده بود. محمد می‌گفت: «علی مثل ماهیه، خشکی بهش نمی‌سازه، اگه علی نفس‌ِ تو رو داشت باید با مصیبت از آب درش میاوردیم» علی اهل دجله بود، بچه‌ی شط. می‌گفت فاو و مجنون جزیره نیستند، آدمهایی‌اند که مسخ شده‌اند، توده‌ای آدمند که به شکل جزیره در آمده‌اند. می‌گفت «کسی که توی آب جنوب بمیره می‌شه تکه‌ای از مجنون»

حالا همه‌مان دراز کشیده‌ایم کنار هم. قرار بود در اعماق آب باشیم. قرار بود وقتی از آن پایین سرمان را بالا می‌گیریم نور خورشید را ببینیم که شکن‌شکن شده و روی موج‌ها می‌رقصد. قرار بود برای دختر سه‌ساله‌ی محمد گوش‌ماهی و سنگ‌‌های رنگی جمع کنیم.

بوی خاک پیچیده توی دماغم. دراز به دراز ما را خوابانده‌اند کنار هم. دست‌های‌مان را بسته‌اند. نگاهم را می‌چرخانم سمت علی. شبیه ماهی‌ای که از تُنگ بیرون افتاده مدام تقلّا می‌کند. دلم ریش می‌شود. نگاهم را از علی می‌دزدم و می‌چرخم سمت محمد. صورتش روی زمین است. روی چهره‌ی بی‌رمقش هنوز ته‌مانده‌هایی از شوخی هست، می‌گوید «قسمت نشد توی آب شهید شیم...» صدای بولدوزر می‌پیچد توی سرم.

حالا شروع کرده‌اند به ریختن خاک. نفسم را حبس می‌کنم. محمد فریاد می‌زند «دیوونه نفست رو حبس نکن، اینطوری بیشتر زجر می‌کشی...» دیگر صدایش را نمی‌شنوم. خاک رفته توی دهان و گلویش. علی و محمد هر دو کنار منند. تکان‌ خوردن‌هایشان را زیر خاک حس می‌کنم. سینه‌ام سنگینی می‌کند. لایه‌های خاک بیشتر و بیشتر می‌شوند. بدنم شروع می‌کند به خارش. سنگینی خاک دارد دنده‌هایم را خرد می‌کند. علی و محمد دیگر تکان نمی‌خورند.

قرار بود توی آب بمیریم، یعنی اینطور فکر می‌کردیم. اما نه اینکه غرق شویم یا توی آب خفه شویم. علی می‌گفت «آب ما رو خفه نمی‌کنه، چیزی که ما رو می‌کشه خاکه، خاک» حالا هم داریم زیر خروارها خاک خفه می‌شویم.

نمی‌دانم چشمانم بازند یا بسته، اما می‌سوزند. هر چه سعی می‌کنم مزه‌ی آب را به یاد آورم نمی‌توانم. فکرم می‌رود سمت محمد و علی. علی لابد تا الان شده تکه‌ای از مجنون. محمد هم شده است سنگی رنگی در دستان دخترش. شاید هم آنها هم مثل من هنوز نفس‌شان را نگه داشته‌اند... ماهی‌ای که بیشتر از بقیه زنده بماند بیشتر زجر می‌کشد، اینطوری شاهد مرگ باقی ماهی‌هاست....

من اما... هنوز نفسم را حبس کرده‌ام! (1)

 پی نوشت ها:
در رثای بازگشت پیکر 175 غواص شهیدی که در عملیات کربلای 4 با دستانی بسته زنده به گور شدند!!!
متن زیر وام گرفته از دوستی نادیده (حسن غلامعلی‌فرد) برای بزرگداشت مقام آن دُردانه ها و گوهران شب چراغ است.

منبع: از صفحه پلاس داریوش سجادی



تیترش را که به عهده شما گذاشتم...

الان دارم فکر می کنم چه شرحی برای عکس بنویسم، اما به نتیجه ای جز شرمندگی نمی رسم...

شرمندگی از اینکه خیلی هایمان از نظر سن دو برابر بزرگ مرد عکس هستیم اما ...

راستی چه شد راه ناتمام شهدا ...؟


سلام علی آقا. حالت خوب است؟ آنجا که هسنی خوش می گذرد؟ چه سوال بچه گانه ای پرسیدم! مگر می شود عند ربهم یرزقون باشی و حالت خوب و خوش نباشد؟!

اما اگر حال مرا و امثال مرا بپرسی با همان خوب هسنم هایی روبه رو می شوی که وقتی بهم می رسیم، پشت تلفن و یا با پیامک بهم نحویل می دهیم، همان خوب هستم هایی که باید شنید اما باور کرد...

راستی خبر داری بعد از رفتنت پیش مادر چه کارها که برایت نکردیم؟ تا دلت بخواد عکس و پوستر و کلیپ درموردت ساختیم. نامه ات به حضرت آقا و ماجرای شهادت را هم هی در سایت های مختلف کپی کردیم. تازه کلی هم درمورد هدفت که همان امر به معروف و نهی از منکر بود، اما اسمش را به دلایلی دفاع از ناموس گذاشته بودی! سخنرانی کردیم. تازه کلی هم شعار در مورد لزوم امر به معروف و نهی از منکر در جامعه دادیم. می دانم لابد الان می خواهی بپرسی به شعارهایتان عمل کردید؟ خب راستش نه، یعنی نه این که نه، موقعیتش پیش نیامده! نه اینکه اصلا موقعیتش پیش نیامده است...نه... بگذار بی رودربایستی راستش را بگویم، امر به معروف و نهی از منکر جرئت می خواهد که من و امثال من نداریم... همه که مثل تو نیستند که حتی شاهرگشان را فدای حق کنند. 

می دانم الان می گویی که امر به معروف و نهی از منکر شاهرگ دادن نمی خواهد، فقط کمی احساس وظیفه می خواهد و یک زبان نرم که دوستانه به طرف مقابلت تذکر بدهی و بگذری...مگر به فرموده مولای متقیان، امیرالمومنین(ع) ایمان ندارید که می فرماید: "امر به معروف و نهى از منكر نه اجلى را نزدیك مى‏ كنند و نه از روزى كم مى ‏نمایند، بلكه ثواب را دو چندان و پاداش را بزرگ مى‏ سازند و برتر از امر به معروف و نهى از منكر سخن عادلانه ‏اى است نزد حاكمى ستمگر."

راستی در اول حرف هایم گفتم نامه، نامه ات به حضرت آقا را می گویم، همان نامه ای که در بخشی از آن خطاب به آقا گفته بودی: "مگر خودتان بارها علت قیام امام حسین(ع) را امر به معروف و از منکر تشریح نفرمودید؟ مگر خودتان بارها نفرمودید که بهترین راه اصلاح جامعه تذکر لسانی است؟یعنی تمام کسانی که مرا توبیخ کردند و ادعای انقلابی گری دارند حرف شما را نمی فهمند؟؟ یعنی شما اینقدر بین ما غریب هستید؟؟رهبرم!جان من و هزاران چون من فدای غربتت. بخدا که دردهای خودم در برابر درد های شما فراموشم می شود که چگونه مرگ غیرت و جوانمردی را به سوگ می نشینید."

معلوم است زخم زبان ها بیشتر از زخم چاقو، قلبت را نیش می زدند و درد دلت بیشتر از درد جراحت شاهرگت بوده...

علی آقا حق با توست.  من و امثال من حرف آقا را نمی فهمیم، در خواب غفلتیم و منتظریم که با لگد دشمن بیدار شویم ...علی آقا حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن ...




چه بخواهم چه نخواهم، شهدا می بینند

گاه در حال گناهم،شهدا می بینند

بی تفاوت شدم و عین خیالم هم نیست

بوی نان می دهد آهم،شهدا می بینند

غافلم که همه عمر گره خوردم به هم

تیر شیطان و نگاهم،شهدا می بینند

از خدا دور شدم ،دور خودم می چرخم

مدتی گم شده راهم،شهدا می بینند

مدعی بودم و هستم که شهادت طلبم

با همین روی سیاهم،شهدا می بینند

آنقدر سر به هوا بود دلم،یادم رفت

می رود هفته و ماهم،شهدا می بینند....


Click for larger version

سالی که بهارش قدم فاطمه باشد

صدها برکت از کرم فاطمه باشد

امید که یک مژده ز صدها خبر خوش

پیغام فرج در حرم فاطمه باشد ...


بهار فاطمی تان گرامی باد


تو دست گمشده ها را نمی گیری مگر ... ؟






تعداد صفحات : 108

 | ... |  5 |  6 |  7 |  8 |  9 |  10 |  11 |  ... |