تبلیغات
افلاکیان - مطالب برگی از خاطرات
افلاکیان
دیده فرو بسته ام از خاکیان... تانگرم جلوه افلاکیان...

هنگامی که قرار شد عملیات فتح‌المبین انجام شود، به همراه دیگر رزمندگان بی‌صبرانه در انتظار آغاز عملیات بودیم، عملیات با رمز یا زهرا از سوی فرماندهی آغاز شد.

با شروع عملیات دود و آتش و گلوله آسمان را یکپارچه سیاه کرد، رزمندگان با رشادت تفنگ‌ها را به دست می‌گرفتند و به سمت نیروهای عراقی شلیک می‌کردند، در نهایت عملیات با پیروزی قاطع نیروهای ایران و آزادسازی حدود 2 هزار و 500 کیلومتر مربع از مناطق اشغال شده توسط عراق به پایان رسید.

تلفات نیروهای ایران حدود 30 هزار نفر و تلفات نیروهای عراق 25 هزار نفر به علاوه 15 هزار اسیر بود.جوانی 20 ساله بودم، در هنگام درگیری با نیروهای دشمن ترکشی به پایم خورد و به عقب جبهه اعزام شدم، چند روز در بیمارستان دزفول بستری بودم.

بعد از چند روز بستری بودن در بیمارستان به پرستار گفتم اگر می‌شود مرخصم کنید می‌خواهم برگردم جبهه، به جبهه برگشتم، خودم را به یگان معرفی کردم و چند ماهی در یگان بودم، بعد صحبت از عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر شد.با اشتیاق بیشتر نسبت به عملیات‌های قبلی برای آغاز عملیات لحظه‌شماری می‌کردم.

در 30 دقیقه بامداد روز 10 اردیبهشت 1361 با قرائت رمز عملیات بسم الله الرحمن الرحیم. بسم الله القاسم الجبارین، یا علی‌ابن‌ابیطالب از سوی فرماندهی عملیات آغاز شد، برای پیروزی بچه‌ها در این عملیات دعا کردم و لحظه لحظه تصور آزاد شدن خرمشهر را از ذهنم مرور می‌کردم.

منطقه عملیات در میان چهار مانع طبیعی محصور است که از شمال به رودخانه کرخه کور، از جنوب به رودخانه اروند، از شرق به رودخانه کارون و از غرب به هور‌الهویزه منتهی می‌شود.

منطقه عملیات به جز جاده نسبتا مرتفع اهواز‌، خرمشهر فاقد هرگونه عارضه مهم برای پدافند بود و همین امر موجب شد تا زمین منطقه به دلیل مسطح بودن برای مانور زرهی مناسب و برای حرکت نیروهای پیاده به دلیل در دید و تیررس قرار داشتن نامناسب باشد.

در حین عملیات چهار تا خاکریز را پشت سر گذاشتیم، دشمن از همه امکانات برای جلوگیری از ورود رزمندگان به داخل شهر استفاده کرده بود و ورود به شهر خیلی سخت شده بود.

آتش دشمن شدید بود، بر اثر شدت آتش دشمن که از زمین و هوا می‌بارید ترکشی به گردنم اثابت کرد دست را به گردنم گرفتم و به زمین افتادم دیگر چیزی متوجه نشدم.

بعد از مدتی به حالت نیمه بیهوش درآمدم، نمی‌توانستم صحبت کنم، از حال خودم بیرون شده بودم.

من را به چادر اورژانس منتقل کردند، نبضم را گرفتند، از دهان و بینی‌ام خون فراوانی رفته بود، بعد از آزمایشی جزیی گفتند شهید شده، سپس امدادگران مرا بیرون بردند.کفنم کردند و بدنم را به سردخانه شهدای معراج اهواز منتقل کردند...

جهت مشاهده متن کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید





در یکی از روزهای سال 1362، زمانی آیت الله خامنه ای، رییس جمهور وقت، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری، واقع در خیابان پاستور خارج می شد، در مسیر حرکتش تا خودرو، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.


صدا از طرف محافظ ها بود که چند تای شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد: «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم». رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.ٰ» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: «حاج آقا شما وایسید، من می رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره. بچه ها می گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم».
رییس جمهور گفت: «بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».

لحظاتی پسرکی 12-13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش، خیس اشک بود. هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: «سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت: «سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت: «اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را » ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: «شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود، با هیجان و به ترکی گفت: «آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»


آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست روی شانه او گذاشت و گفت: ‌«افتخار دادی پسرم. صفا آوردی. چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: «انگوت کندی آقا جان! » رییس جمهور پرسید: «از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: «بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم».آقای خامنه ای گفت: «خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»

مرحمت گفت: «آقا جان! من از ادربیل آمدم تا اینجا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: «بگو پسرم. چه خواهشی؟»
-آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!
-چرا پسرم؟

مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت: «آقا جان ! حضرت قاسم(ع) 13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم. هر چه التماسش می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟ » حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید. رییس جمهور دلش لرزید. دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت: «پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و حالا هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید....(بقیه در ادامه مطلب)


همچنین بخوانید:
نایت اسکین

وصیتنامه مرحمت بالازاده
نایت اسکین



خاطره زیر توسط جناب علیرضا قدرشناس توسط بخش "ارسال خاطره" نرم افزار پلاک هشت برای ما ارسال شده.

شما هم با دانلود این نرم افزار خاطرات خود را برای ما ارسال کنید تا با نام خودتان در وبلاگ درج شود.

دانلود نرم افزار پلاک هشت(دفتر خاطرات دفاع مقدس و راهیان نور)


بنده در  دیماه سال 1365  افتخار حضور در منطقه عملاتی شلمچه(عملیات كربلای 5)داشتم وبعنوان دانشجوی بسیجی در لشكر 41 ثارالله خدمت می كردم.
كار گردان ما حفظ و نگهداشت مناطق آزاد شده بود به همین علت حجم غیر قابل تصوری آتش نیروهای عراقی بر سر نیروهای ایرانی در حال بارش بود .من با یك دانشجوی بسیجی دیگر تو یك سنگر بودیم وسنگرها بعلت رطوبت منطقه (دریاچه ماهی)بسیار گلی و ضعیف بودند بطوریكه با اصابت گلوله در نزدیكی آنها خراب می شدند و ماهم سریعا درستش می كردیم ،قیافه ما بسیار دیدنی شده بود( از لحاظ گلی شدن به تمام معنا). دوست و همسنگری من یك كم داشت از این وضع ناراحت میشد وشروع كرد به نق زدن كه نگاه كن چه شكلی شدیم خلاصه غم میخورد كه چی شده .من كه همیشه یك كتاب حافظ تو جیب بغل شلوارم بود گفت بزار برات فال حافظ بگیرم از لسان غیب بخواهیم از وضع ما حكایت كند .اولش بیشتر ناراحت شد وفكر كرد من قصد مسخره دارم ولی وقتی دید دارم حمد می خوانم و واقعا قصد تفال از حافظ دارم آروم شد وگفت باشه بگیر ببینیم چه میشود حكایت ما من هم وقتی صفحه مربوطه را باز كردم اشعار زیر بود وبراش خواندم اون در حال كه اشك شوق می ریخت گوش میداد بعدش هم با روحیه بسیار خوبی تا روز آخر با هم بودیم وفقط به ظاهر خودمون می خندیدیم واصلا ناامیدی به دلمان نیامد.