تبلیغات
افلاکیان - مطالب چـادرهایـے ســرخ
افلاکیان
دیده فرو بسته ام از خاکیان... تانگرم جلوه افلاکیان...



2048854
تابستان بود و هوا گرم و روزها طولانی. سعیده کوچولو، آخرین فرزند خانواده ی ما شیرخواره بود.


ماه رمضان بود. روزها طولانی و لب ها تشنه. کِی روز غروب می شد و لب ها خیس؟ سعیده شیر می خورد... پس مادرم می توانست روزه نگیرد. اما او روزه می گرفت! هیچکدام از این ها باعث نمی شد که او ماه رمضان را فراموش کند. رمضان بود و باید روزه می گرفت حتی با وجود بچه ی شیرخواره. می گفت: " همین چیزهاست که در آخر به دردم می خورد. "







همه چیز طاهره عجیب بود و در عین حال دلنشین... حتی امضایش. با ترکیب اول نام و نام خانوادگی اش، کلمه ی طه را به دست آورده بود و با آن امضای قشنگی می کرد. می گفت: "دوست دارم پایین نوشته ام، کلامی از قرآن باشد."
در سن و سالی بود که همه ی نوجوان ها، دوست دارند خوب بخورند و خوب بپوشند و خوب بگردند. با این که ما برادرها و پدرمان پول تو جیبی خوبی به او می دادیم، کمتر می دیدیم چیزی برای خودش بخرد. همیشه مرتب و آراسته می گشت، اما دنبال خرید نبود. تا جایی که خواهرها به او اعتراض می کردند: "چرا چیزی برای خودت نمی خری؟" طاهره جواب می داد: "پس اینها که دارم، چیه؟" می گفتند: "آخر پول هایت را چکار میکنی دختر! " و طاهره می خندید و از جواب طفره می رفت.
بعدها فهمیدیم پول هایش را، خرج دوستان و همکلاسی هایی می کند که اوضاع زندگی شان چندان رو به راه نبود. برایشان لوازم التحریر می خرید. کیف و کفش و حتی خوراکی زنگ تفریح. گاهی وقت ها، حتی به خانواده هایشان هم کمک می کرد.
این ها را دیر فهمیدیم. وقتی در برگزاری مراسم شهادتش، دوستانش دسته دسته می آمدند و با جان و دل، کمکمان می کردند و می گفتند: "هرچه قدر کمک کنیم، عوض خوبی های طاهره نمی شود."




 

برای همه دختراش که به سن تکلیف می رسیدن یه چادر می گرفت . یه چادر گل قرمزی هم برای من خریده بود و قرار بود اون روز سر سفره افطار بهم هدیه بده . قبل از افطار بهش گفتم : امروز تو مدرسه وقتی دوستم فهمید قراره برام چادر بخری بهم گفت : ما دیشب هیچی برای افطار نداشتیم، خوش به حال شما که چادر هم دارید
هیچی نگفت و بلند شد رفت
همه نشسته بودیم سر سفره و منتظر اذان بودیم که دیدم کاسه آش رو آورد داد به من و گفت : ببر برای دوستت
گفتم : پس خودمون با چی افطار کنیم؟
گفت : با همونی که دوستت دیشب افطار کرد!




گفت : میخوام خونه مون بشه حسینیه تا هیچ وقت شهدا رو فراموش نکنیم
گفتم : چطوری میخوای یادشون رو زنده کنی ؟
گفت : دور هم جمع میشیم و بعد از روضه و دعا ، براشون فاتحه می خونیم و ازشون خاطراه تعریف میکنیم ...
واقعا هم خونه شون شده بود حسینیه شهدا
اصلا هر وقت خودشو میدیدم یاد جبهه و جنگ می افتادم . مخصوصا اینکه از دو سالگی هم شدیدا مجروح شده بود.



چادرهای سرخ
خاطراتی کوتاه از بانوان شهیده

ملتی که بانوانش در صف مقدم برای پیشبرد مقاصد اسلامی هست ؛ آسیب نخواهد دید ، ملتی که [ بانوانش ] در میدان های جنگ با ابرقدرت ها و با مواجه شدن با قوای شیطانی قبل از مردها در این میدان ها حاضر شده اند پیروز خواهد شد . ملتی که شهید در راه اسلام ، هم از بانوان دارد و هم از مرد ها و شهادت را هم بانوان طلب میکنند و هم مردها ، آسیب نخواهد دید ...

 تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت www.WeblogBartar.com تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت

صحیفه امام ، ج 13 ، ص 129

گردآوری : خانم ف.ص. فلاح زاده (صبر)