تبلیغات
افلاکیان - مطالب ابر دفاع مقدس
افلاکیان
دیده فرو بسته ام از خاکیان... تانگرم جلوه افلاکیان...

Click for larger version

شلخته تر از رزمنده ها ندیده ام

از جنگ که بر می گردند

یکی دستش را

یکی پایش را

یکی دلش را

یکی حواسش را

و حواس پرت ترین آنها 

خودش را جا می گذارد ...


Click for larger version

یاران همه رفتند و چه تنها ماندیم

افسوس که از قافله ما جاماندیم

دانی ز چه اینگونه پریشان حالیم ؟

چون خیره در آن زینت دنیا ماندیم

ما همسفران را گذری تنها بود

پای همه در رهگذری زیبا بود

از چیست که ما مانده و آنها رفتند

خوبان همه چیدند و سپس ما ماندیم


یادتان هست همه عین برادر بودند…
تاجر و کارگر انگار برابر بودند…؟
.
یادتان هست چه شوری همه جا برپا بود…
عجم و ترک و لر و کرد و عرب آنجابود…؟
.
یادتان هست همه گوش به فرمان بودند…
سینه چاک سخن پیر جماران بودند…؟
.
یادتان هست که میگفت اگر پُرباریم…
همه را ازنمک ماه محرم داریم…؟
.
یادتان هست که ازحیله دشمن میگفت…
یادتان هست که ازپیله دشمن میگفت…؟
.
گفت دلداری دشمن دلتان را نبرد…
مثل طوفان زده ها، حاصلتان را نبرد…!
.
جنگ، جنگ است فقط رنگ عوض میگردد…
نقشه ها درپی هرجنگ عوض میگردد…!
.
جنگ آنروز اگر موشکی و سرکش بود…
آتش فتنه امروز پر از ترکش بود…!
.
جنگ امروز، به دنبال اصول دین است…
این همان زخم قدیمیست، ببین چرکین است…!
.
چشم واکن اخوی، خوب ببین یارکجاست…
نخل بسیار، ولی میثم تمارکجاست…؟
.
اَیْنَ عمار کجایید جوانان وطن…؟
اَیْنَ عمار بیایید جوانان وطن…!
.
مامحال است که از بیعتمان برگردیم…
تاکه مثل پسرفاطمه بی سر گردیم…!
.
بعداز شام سیه بال، سحر می آید…
یوسف گم شده، دارد زسفر می آید…!
.
یادتان هست که مدیون شهیدان هستیم…؟
اهل جمهوری اسلامی ایران هستیم…

 صابر خراسانی



چه بخواهم چه نخواهم، شهدا می بینند

گاه در حال گناهم،شهدا می بینند

بی تفاوت شدم و عین خیالم هم نیست

بوی نان می دهد آهم،شهدا می بینند

غافلم که همه عمر گره خوردم به هم

تیر شیطان و نگاهم،شهدا می بینند

از خدا دور شدم ،دور خودم می چرخم

مدتی گم شده راهم،شهدا می بینند

مدعی بودم و هستم که شهادت طلبم

با همین روی سیاهم،شهدا می بینند

آنقدر سر به هوا بود دلم،یادم رفت

می رود هفته و ماهم،شهدا می بینند....






سر کلاس نشسته بود...

استاد می گفت...

تمام عضلات بدن از مغز ما فرمان می گیرد...

اگر ارتباط مغز با دیگر اعضا قطع شود...

دیگر بدن هیچ حرکتی نخواهد داشت...

زد زیر گریه و گفت...

پس چرا بابای من وقتی سرش رفت...!

تا یک دقیقه الله اکبر گفت...!

اشک توی استاد جمع شد...

گفت...

جبهه و رزمنده های ما...

همه معادله های اهل علم رو به هم زدند...!!!




تعداد صفحات : 5

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |