تبلیغات
افلاکیان - مطالب ابر شهدای بهشت زهرا
افلاکیان
دیده فرو بسته ام از خاکیان... تانگرم جلوه افلاکیان...


این یکی بدون شرح! می ترسم چیزی بنویسم خراب کند این زیبایی را…



آخرین عیددیدنی را به یک جانباز شهید اختصاص می دهیم. آنکه اردیبهشتی است، جلد اینجاست؛ دیر یا زود برمی گردد… این از سفره هفت سینش…



این هم از سینه ای که دیگر خس خس نمی کند، قلبی که دیگر تیر نمی کشد… قبری که ناز دارد… اعصابی که دیگر موجی نمی شود… نفسی که دیگر ممد درد نیست… اینجا بهار را قبضه کرده… اینجا اطلسی هنوز هم هست… اینجا قطعه ای از بهشت است… و امروز، روز خوبی بود… با شما خوش گذشت این عیددیدنی… ممنون که آمدید…
گفت: آخرین کلام را گفتم و رفتم……………..




پـــــایان

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

پی نوشت:

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان


شهیدان را شهیدان می شناسند ...




اگر من رئیس جمهور بودم، نشان درجه یک فرهنگ را می دادم به مادر شهید «مرتضی رحیمی». چقدر این شیرزن با سلیقه باشد، خوب است؟!… نشد ما یک روز برویم بهشت زهرا، یک ذره خاک داشته باشد سنگ مزار شهیدش… نشد! یک بار به من گفت: «اینجا خانه جسم پسرم است… باید تمیز باشد… اینجا ملائکه می روند، می آیند… باید تمیز باشد… من فقط مادر مرتضی نیستم، شهردار مزارش هم هستم…».



به به… نوبتی هم که باشد نوبت شیربچه تخس و غیرتی و نترس و دلاور مسجد جوادالائمه، شهید بامعرفت و مشتی «مسعود رضوان» است.
گاهی با خود و بی خود گیر می داد به پدرم که؛ «گلبرگ سرخ لاله ها را بخوان»… و پدرم می خواند؛ «در کوچه های شهر ما بوی شهادت می دهد»…
مسعود آقای رضوان البته ناگفته نماند از جرزن های درجه یک فوتبال بود، منتهی در جرزنی و خوره بازی، حریف پدرم نمی شد!! و متاسفانه باید اذعان کنم نامبرده نیز یک پرسپولیسی دو آتشه بود!!
مهم ترین خصوصیت مسعود رضوان، با مرام بودن اوست که خود به خدایی در چهره اش هم هویداست. در کتاب «گردان عاشقان» صفحات ۲۴ و ۲۵ مختص شهادت مسعود رضوان است…
«سلاح مسعود نباید بر زمین بماند. بی سیم را از پشتش باز کردم. عباس هم سراغ مسعود را می گرفت، ولی دیگر دیر شده بود. مسعود فقط جسمش در این دنیا بود و بس!» وقتی خبر شهادت مسعود رضوان به پدرم رسید، گفت: «این بار او جرزنی کرد»، اما وقتی نیم ساعت بعد خبر شهادت پدرم به گوش اصغر آبخضر رسید، یادش آمد که این ۲ همیشه با هم جر می زدند و همیشه با هم بازی را می بردند!
مثل اون فوتبال گل کوچیک دوکوهه… مثل اون همه فوتبال توی زمین خاکی میلان… مثل بازی های زمین شماره ۲ آزادی… مثل… مثل چی بگم آخه؟!…

درود خدا بر تو باد عمو مسعود رضوان. سالاری به مولا… مردی تو…




شهید «قاسم مرتضی قلی»… اگر فکر می کنی اسمش خنده دار است، پس این را هم بدان که وقتی در همین جا توی قبر گذاشتندش، لبش به خنده باز شد! عکسش هست… این جفیری مظلوم. در قطعه ۲۶ هر وقت نگاهش می کنم، یاد این مصرع می افتم؛
«جمال چهره تو حجت موجه ماست»
باید هم شهید می شدی و می خندیدی توی قبر…


این هم شهید عبدالمجید رحیمی، هم محلی پدرم که با بابا اکبرینا اعزام شد و فقط ۵ روز دیرتر از پدر به شهادت رسید. می بینید دیگر! اسلحه از قدش بزرگ تر بود و کلاه از سرش گشادتر! من درباره این شهید در همین وبلاگ مطالب متعددی نوشته ام و دیگر هیچ نمی گویم…


الا گذاشتن متن کامل وصیت نامه این شهید که عکسش را صبحی به عشق شما گرفتم… به خدا مانیفست «حماسه سیاسی/ اقتصادی» است این دست نوشته…
و فراموش نکنید این متن را کسی نوشته که هنگام شهادت، آیا به سن تکلیف رسیده بود، آیا نرسیده بود! الکی هی می گویند؛ شهید ۱۶ ساله! کمتر از این حرف ها بود، حتی!
این یک الف بچه با ما همسایه بود. مادرم می گوید؛ عبدالمجید در شناسنامه اش دست برد، در روز تولدش دست برد، در همه زندگی اش دست برد تا پایش به جبهه باز شود. می خواهم بگویم؛ با کمتر از ۱۵ سال سن، دست برد در بی نهایت! باری در دارخوئین به پدرم گفته بود؛ «همه خیال می کنند جنگ، سر من یک کلاه گشاد گذاشته، اما این منم که سر زندگی را گول مالیدم!!»





نوبت عیددیدنی به شهید حاج علیرضا قدمی رسید. اول برای این شهید یک فاتحه بخوانید
قبلا برای تان گفته بودم که سال اول ابتدایی مدرسه شهید عاشقلو رفتم که مدرسه شاهد نبود. از سال دوم ابتدایی رفتم مدرسه شهید علیرضا قدمی که مدرسه شاهد بود. واقع در بلوار یافت آباد منطقه ۱۸ شلوغ پلوغ.

القصه! اول بار که اسم مدرسه جدیدم را شنیدم، توی دلم گفتم؛ چقدر این نام برایم آشناست! کجا دیده ام؟! کی برخوردی داشته ام؟! اینقدر این موضوع روی مخم بود که با مادرم در میان گذاشتم. جالب اینکه مادرم هم می گفت: «این نام برای منم آشناست!» و بعد از دقایقی فکر و گمانه زنی، «آهان»ی گفت و گفت: «شهید علیرضا قدمی فقط ۲ قبر از بابااکبرت جلوتره!»… و معما چو حل گشت، آسان شد!! به مادرم گفتم: راست می گیا!…

و ۵ شنبه بعدش رفتم بهشت زهرا و خواندم؛ «معلم شهیدی که عمر پربارش طی سال های ستم شاهی در مبارزه و زندان گذشت و بعد از انقلاب، مرید جان بر کف امام خمینی بود. محل شهادت: اسلام آباد غرب، مرصاد». واقعا خیلی احساس خوش بختی می کردم وقتی می دیدم شهیدی که مدرسه ام به نام ایشان است، همسایه پدرم درآمده…

«مدرسه شهید علیرضا قدمی»… یادش گرامی باد. ایضا خود حاج علیرضا. ایضاتر، «گروه سرود مدرسه شهید علیرضا قدمی تقدیم می کند»… کار من فکر می کنی در این گروه سرود چه بود؟! هیچی! فقط گاهی آ… آ… آ… می کردم! یکی تک خوان بود، الباقی همین «آ» را می کشیدند!!
بعدها فهمیدم «آ» کشیدن، خیلی آسان تر از «آه» کشیدن است. مگر نه شهید علیرضا قدمی؟!



تعداد صفحات : 4

 | 1 |  2 |  3 |  4 |